حکایت لباسهای کثیف همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را[…]

حکایت این یعنی منطق…

… معلم کمی فکر کرد و گفت گوش کنید تا مثالی بزنم دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ شاگردان یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه. معلم گفت: نه، تمیزه.[…]

حکایت ترسیم شام آخر داوینچی

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن این تابلو، دچار مشکل بزرگی شد: می بایست “نیکی” را به شکل عیسی و “بدی” را به شکل یهودا- یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یکی[…]

حکایت تحفه ی گران بها

چهار برادر، خانه ی خود را برای تحصیل علم ترک کردن و مادر که تنها کسشان بود را تنها گذاشتند پس از چند سال آنها آدمهای موفقی شدند و به مقام های بلندی دست یافتند. روزی آنها تصمیم گرفتند هم دیگر را ملاقات نمایند و برای این منظور شامی را با هم صرف کنند. آنها[…]

حکایت باد و خورشید

  روزي خورشيد و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري احساس برتري مي كرد . باد به خورشيد مي گفت : من از تو قوي ترم خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم . خوب حالا چگونه ؟ ديدند مردي در حال عبور[…]

حکایت عمه ی عطار

مدیر مدرسه می گفت: پس از اینکه مادر یکی از دانش آموزان وارد دفتر مدرسه شد و با اعتراض بیان کرد که چرا موضوعاتی را برای تحقیق به بچه ها ارایه می دهید که هیچ منبعی جهت تحقیق و مطالعه برای آن وجود نداره؟ با تعجب از ایشان پرسیدم: کدام تحقیق؟ مادر دانش  جواب داد: تحقیق در مورد "عمه[…]

حکایت هدیه ای برای واعظ

  واعظي منبري رفت و سخنراني جالبي ارائه داد. کدخدا که خيلي لذت برده بود به واعظ گفت: روزي که مي خواهي از اين روستا بروي بيا سه کيسه برنج از من بگير! واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ي کدخدا رفت و از کيسه هاي برنج سراغ گرفت. کدخدا گفت:[…]