شکی نیست ک در میان مجموعه علوم بشری، فلسفه از جایگاهی خاص و ویژه برخوردار است و به خاطر همین ویژگی است که قدمت آن به بیش از دو هزار و پانصد سال پیش باز می‏گردد.
باید اذعان نمود که مهد اصلی فلسفه در یونان بوده و اساسا نیروهای فکری بشر نیز در آنجا بسط و توسعه پیدا کرده‏اند.در حقیقت شناخت فلسفه (غرب)با موجودیت یونان معنا پیدا می‏کند و خود هایدگر نیز در بعضی از آثارش از جمله در مقدمات «فلسفه چیست»، به آن اشاره می‏کند.همه انسانها یک دید کلی درباره این جهانی که در آن زندگی می‏کنند دارند.و باید گفت تفکر پایه و اساس آن چهان بینی خاص است.
صرف نظر از تصورات گوناگونی که درباره فیلسوف و فلسفه وجود دارد، باید از نظر دور نداشت که فیلسوف همواره خود را موظف می‏داند درباره آنچه در جهان اطراف او می‏گذرد، تعقل کند و واقعیتها را از چیزهای بی پایه واساس دور سازد.در حقیقت فیلسوف با مطالعه انتقادی دقیق خود می‏کوشد تا آگاهی و عقاید انسانها را درباره جهان بطور کلی و درباره انسان به طور خاصی مورد ارزش‏یابی قرار دهد.فیلسوف درباره مسایل و امور معین به شکل معین و خاصی فکر می‏کند و با بهره گیری از همان اصول معین و دقیق به کشفیاتی نیز دست پیدا خواهد کرد.
نگارنده با در نظر گرفتن اینکه«کوشش برای فهمیدن یک فیلسوف، کوششی است برای تشخیص انگیزه‏هایی که او را به تفکر واداشته است» (۱) سعی دارد کنکاشی هر چند کوتاه و گذرا بر اندیشه و آراء مارتین هایدگر، فیلسوف و متفکر آلمانی داشته‏ باشد.هرچند خود واقف است که این تأمل کوتاه چندان موفق نخواهد بود، تا چه در نظرآید و چگونه مقبول افتد.
به طور قطع این وجیزه ناچیز از طوفان خطا و لغزش مصون نبوده و شاید در معرض تسامحات نگارنده نیز باشد.نکته دیگر اینکه ابعاد تئوریک و نقلی آن بر جنبه‏های تحلیلی و نقدی آن ترجیح دارد.
نگاهی کلی به فلسفه درغرب
جهت اصلی در فلسفه قرن بیستم عبارت است از مکتب نوکانتی، فلسفه زندگی، پدیده شناسی، فلسفه وجودی و اصالت فردی.ادموند هوسرل (۱۹۳۸-۱۸۵۹)فیلسوف بنیان گذار پدیده شناسی در غرب است.این علم از جانب او به عنوان علمی در مقابل علوم اثباتی طرح شد و ورش او بعدها در فلسفه و رشته‏های دیگر نیز قابل استفاده گردید.در حقیقت پدیدار شناسی کوششی است برای بازگرداندن تمام علوم بر مبنای یک سیستم فلسفی، از این رو موضوعات رشته‏های مختلف یک هستی شناسی خاصی که ماهیت موضوعات تجربی را نیز در بر داشته باشد طلب می‏کند.
در این قسمت به خاطر اینکه هادیگر خود یک پدیدار شناس است و در بعد تفکر فلسفی تحت تأثیر هوسرل نیز بوده است، به موضوع پدیدار شناسی اشاره گردید.هوسرل با تأسیس پدیدار شناسی و فنومنولوژی، خود را هم آهنگ با دکارت می‏دانست و شاید کی از دلایل آن که می‏توان گفت با درکارت شبیه است، این است که سعی او در قوام بخشیدن به فلسفه‏ای بود که درست مانند علم به تمام معنی، مبتین بر اصولی باشد مطلقا متیقن. (۲)
در قرن بیستم مکاتب عمده‏ای در فلسفه عرض اندام کرده‏اند.مکتب آنگولاساکسون پوزیتویسم منطقی تحلیل زبان، مکتب و فلسفه وجودی و پدیدار شناسی، و فلسفه مارکس.
صرف نظر از دو مکتب پوزیتویسم و فلسفه مارکس که پیروانی را در گوشه و کنار جهان پیدا کرد، مکتب و فلسفه وجودری و یا اگزیستانیسالیزم و نیز پدیدار شناسی از جمله مکاتبی است که در اروپامتفکرانی را به خود مشغول داشته و بل خود آنان پایه گذار آن بودند.
در فرانسه ژان پل سارتر و در آلمان هوسرل و هایدگر پایه گذار این مکتب بوده‏اند.ولی به طور قطع، فلسفه در آلمان واج خصوصیاتی است که از نظر تاریخی و فرهنگی از فلسفه‏های دیگر غرب متمایز است و در این میان هایدگر از کسانی است که اذهان بسیاری را به خود مشغول داشته است.

تولد و تحصیلات هایدگر
مارتین هایدگر در ۲۶سپتامبر سال ۱۸۸۹ در شهر کوچک مسکیرش، واقع در جنوب غربی آلمان متولد شد.پدرش به نم فریدریش هایدگر (۱۹۲۴-۱۸۵۱)چلیک ساز بود و در ضمن با عنوان خازن کلیسای کوچک سن مارتین شهر مسکیرش، در خدمت کلیسا بود.مادرش یوهانا کمف از روستازادگان همان ناحیه بود.پدر و مادر هایدگر بر حسب شرح حالی که هایدگر از خود به رساله شایستگی برای تدریس پیوست کرده بود، هر دو کاتولیک بودند.خواهرش ماریل نام داشت و در جوانی در گذشت، یگانه بردارش به نام فریتس که هایدگر یکی از آثار خود را به او هدیه کرده است، وی را در دوران سیر فکریش همراهی کرد و شاید یکی از نزدیکترین محرمهای مورد اطمینان او بود.کودکی را هایدگر در همان زادگاهش به تحصیل در دبستان تا سال(۱۹۰۳)گذراند.تحصیلات دبیرستانی را ابتدا به سال ۱۹۰۶ در دبیرستان ادبی شهر کنستانس و سپس در دبیرستان بر تولد شهر فرایبورگ آلمان انجام داد.
در تابستان سال ۱۹۰۷ یکی ازدوستان پدرش به نام کنراد گروبر که بعدها اسقف شهر فرایبورگ شد، رساله‏ای فرانز برنتانو را که درباره معانی متعدد موجود در فلسفه ارسطو عنوان داشت به او بخشید. مطالعه این رساله در تقوم فکر هایدگر تأثیر قاطعی داشت.در ۱۹۰۸ هایدگر با شعر هولدرلین آشنا شد.در ۱۹۰۹ آخرین امتحانان دبیرستانی را با موفقیت گذراند و در دانشکده الهیات دانشگاه فرایبورگ اسم نوشت.
پس از گذراندن چهار نیمسال در آن دانشکده (۱۹۱۱)تحصیل رشته الهیات را ترک گفت و تمام وقت خود را صرف تحصیل و مطالعه فلسفه کرد.با این همه درسر درسهای اصول عقاید و خداشناسی که کارل برایک تدریس می‏کرد حاضر می‏شد.این استاد وی را به اهمیت آراء هگل و شلینگ از لحاظ خداشناسی نظری آگاه کرده بود.همچنین درسهای ریاضیات و علوم طبیعی را تا سال ۱۹۱۳ دنبال می‏کرد.
در این دوره در درسهای هاینریش ریکرت سر حلقه‏دار نوکانتیهای فرایبورگ نیز حضور داشت و در آنجا نیز با نوشته‏های امیل لاسک آشناشد.در سال ۱۹۱۳ رساله دکتری خود را گذراند. (۳)
شکی نیست که بخشی از فلسفه جدید در غرب توسط مارتین هایدگر بسط و گسترش یافته است، این گسترش در حقیقت در امتداد جریان فکری عصر جدید است که در فرانسه با دکارت آغاز شده و در آلمان توسط کانت به اوج خود رسیده است.فلسفه جدید در غرب با تأکید بسیار بر نوعی خود آگاهی * آن را متعالی دانسته تمام استنتاجات از واقعیت‏ها را مبتنی بر نگرش فلسفی می‏داند که بر شناخت خود آگاه استوار باشد. (۴)
البته این نکته قابل تأمل است که خود هایدگر تحت تأثیر کانت و حتی هگل نیز بوده به نحوی که وی در جایی گفته کانت بر زندگی همه ما سایه افکنده است. (۵) و ازطرفی بسیاری معتقدند هایدگر به سبب اینکه احیاء کننده فلسفه نیستی و هگلی بود توانست کسب نام کند!بعضی از متخصصان معتقد بودند که فلسفه کانت فقط به مدد و یاری فلاسفه بعد از کانت انسجام پذیر و مستحکم شده است.یعنی برای رسیدن به یک نتیجه نسبتا قطعی در جریان تفکر فلسفی کانت می‏بایست هایدگر را که در جریان این تفکر است، بازشناسی کرد.
ژان هیپولیت)J.Hppolite(استاد فرانسوی در مورد فلسفه کانت به دانشجویان خود می‏گفته است:برای بدست آوردن انسجام چاره‏ای نیست جز اینکه فلسفه نقادی کانت را به سبک هگل و هایدگر تفسیر کنیم. (۶)
}اندیشه و آراء هایدگر
باید اذعان نمود هایدگر درست بر مسأله‏ای در فلسفه یعنی وجود دست گذارده که اصل و پایه کل فلسفه است، یعنی بحث از وجود از آن جهت که وجود است.مبنای تفکر هایدگر در سراسر آثارش به این نکته بسیار مهم تکیه کرده و اساس اندیشه او بر این نظریه استوار است.گرچه هایدگر برای تفکر در وجود به همه آنچه که در اطرافش هست نظر دارد، ولی او می‏گوید باید اول از خود شروع کرد.یعنی او انسان را قابل طرح دانسته و می‏گوید این انسان است که قابلیت این را دارد که راجع به وجود خود سؤال و فکر کند.
فکر غربی از ابتدای فلسفه در نزد یونانیان تا نیچه و بعد از آن تماما بدون اینکه بداند وجود را در افق زمان نیز تعبیر کرده و می‏کند.یعنی وجود را حاضر بودن و به طور ثابت و دائم دانسته و می‏داند، هایدگر این مفهوم سنتی وجود را همچون حضور دائم و ثابت در اصطلاح وجود شناسی متعارف و مخصوصا در تعیین سنتی وجود به عنوان جوهر یافته است.چه جوهر در واقع نشان دهنده آن امری است که در زیر تعدد تعینات عارضی وجود باقی می‏ماند و ثابت است. (۷)
در بینش هایدگر گر چه رویدادها گذرا و زمانمند (*)Reflexive philosphy، فلسفه خودآگاهی، ترجمه آقای اباذری و فرهادپور. هستند، لیکن اشیاء باقی می‏مانند.این همان مفهوم فلسفی است که هایدگر سعی دارد با توسل به آن جهان اطراف خویش را معنا کند.
در این میان نقش زبان در فلسفه هایدگر برجسته است، اما بکارگیری سخت و دشواری معناهایی که وی بدانها متمسک می‏شود او را در یک بعد متافیزیکی خاصی قرار می‏دهد.و شاید پناه بردن وی به شعر به همین دلیل باشد.
به عبارتی هایدگر به جای آنکه شی‏ء را بازتاب تصور بداند که در چنین حالتی هرگز قابل ردیابی نیست، آن را گردهمایی یک جهان تلقی می‏کند. در این حالت مفهوم یک شی‏ء منوط به چیزی است که آن را گرد هم می‏آورد.برای هایدگر جهان صرفا به معنی آنچه که حضور دارد، یعنی موضوع پژوهش متافیزیکی سنتی نیست.بلکه به منزله چیزی داده شده است توأم با آنچه در خفاء مانده (۸) است.
وجود
اساسا در فلسفه اگزیستانسیالیزم وجود، به نوعی دارای اصالت است.یعنی اساس تعقل انسان در مفهوم این مکتب حول محور وجود در گردش است.وجود از پیچیده‏ترین و مشکل‏ترین مسایلی است که در فلسفه اگزیستانس مطرح شده و متفکرانی چون سارتر، هایدگر، ادموند هوسرل و دیگر رهبران این مکتب را به خود مشغول داشته است.و حتی به نظر هایدگر، تمامی فلسفه غربی هستی را به یک معنا به فراموشی سپرده و خود را در پژوهش(وجود) غرق کرده است. (۹)
قبل از ادامه بحث توجه به یک نکته ضروری می‏نماید.علی رغم آنکه بعضی از متفکران شرقی و نیز غربی قائل به ارتباط فلسفه وجودی صدرائی با فلسفه مارتین هایدگر هستند، در ملاقاتی که یکی از متفکران مسلمان ایرانی با هایدگر داشته وی این ارتباط با دیگر مکاتب شرقی را نفی نموده است. پروفسور عبد الجواد فلاطوری در جایی می‏گوید: در ملاقاتی که با شاخص فلسفه اگزیتنس فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر داشتم صحبت از فلسفه وجود صدرائی اسلامی و ربط یا عدم ربط آن با فلسفه ایشان شد.گفتگو زیاد بود، نتیجه اینکه بر خلاف آنچه شایقان هر دو فلسفه رایج کرده و یا واقعا بدان گرویده‏اند ربطی بین فلسفه ایشان با فلسفه وجودی صدرائی نیست.به منظور روشن شدن آن در اینجا به یک نکته اساسی فارق اشاره می‏کنم، فلسفه وجود صدرائی پدیده‏ای است صد درصد اسلامی که از فلسفه ارسطو گرفته تا نو افلاطونیان نیز از بعضی فلاسفه اسلامی سرچشمه گرفته است و از منبع وحی سیراب شده به صورتی ویژه پایه‏ای نوین برای اندیشه فلسفی در اسلام تأسیس نموده است.فلسفه وجودی وی بدون ربط به حضرت باری و سیلان وجود ناشی از قدرت وی و واقعیت(کلّ یوم هو فی شأن)نه معنایی دارد و نه بقایی، در صورتی که در فلسفه اگزیتنس هایدگر آنچه وجود ندارد ربط و پیوند با خداست.لازم نیست فکر ضد خدایی باشد، ولی این هست که هستی مورد نظر وی یعنی آنگونه هستی که مبدأ نداشته و نمی‏تواند داشته باشد، با فلسفه وجود صدرائی ناشی از پیوند با رب العالمین، به همان اندازه فرق دارد که بین خدا و انسان فرق و جدایی است.
حتی هایدگر برای فرق قائل شدن بین دیدگاه فلسفه وجودی خود با دیگر افراد، مذاهب و یا مکاتب دیگر مثالی آورده و می‏گوید:من(هایدگر)هر وقت با این افراد به صحبت نشسته‏ام با لمآل این احساس را داشته‏ام که گویی میان من و آنان دیواری از شیشه ضخیم تعبیه شده است و ما هم از پس این دیوار صحبت می‏کنیم، یعنی چهره یکدیگر را می‏بینیم تکان خوردن دهان یکدیگر می‏کنیم، ولی صدیا یکدیگر را نمی‏شنویم. (۱۰) پی یر دو کاسه نیز فلسفه وجود مارتین هایدگر را هستیگری بی خدا می‏نامد که در آن فلسفه، محلی برای حضور عالم غیب و ربوبیت تصور نمی‏شود و امیدی نیز فراهم نخواهد شد و انسان با(نیستی)یا (پایان بی‏پایان)طبیعت و آزمایشهای خویشتن تماس می‏گیرد. (۱۱) به عبارتی اینگونه تصور می‏شود که فکر هایدگر مقدمه‏ای گردیده است برای صورتهایی از مذهب وجود که به نام بی‏خدایی خوانده می‏شود. در یک شکل اینگونه می‏توان گفت که در آثار هایدگر بررسیها تحلیهای طولانی از ریشه‏های لغات یونانی و لاتین، جایگزین آشکار تعینات ذاتی مفهوم وجود می‏گردد، اما در انتها این کافی نبوده و هایدگر از بیان وجود، به هر شکل و با هر زبانی مأیوس می‏گردد. شاید کتاب فلسفه چیست هایدگر نمونه‏ای از این دست باشد.هنگامی که این یأس به اوج خود می‏رسد، مفهوم عدم بسیار هراس انگیز خواهد شد.
عدم از جمله مسائل مهمی ست که در مرکز تفکرات اگزیستانسیالیستهای معاصر قرار دارد. پل تیلیش(۱۹۶۵-۱۸۸۶)که خود اگزیستانسیالیزم و در عین حال حکیمی از متألهین پروتستان است، می‏گوید:عدم یکی از دشوارترین مفاهیم و رایج ترین مباحث است و حتی مسأله تناهی و شر در تفکر لایب نیتس و همچنین تحلیل کانت را از تناهی صور مطلق، متضمن مفهوم عدم می‏داند. (۱۲)
وی در جایی دیگر می‏گوید:عدم نفی هر مفهومی است، اما در عین حال عدم همواره مضمون و متعلق تفکر بوده و همان طور که تاریخ تفکر فلسفی نشان داده، پس از خود وجود، مهمترین مضمون تفکر است.و اگر سؤال شود عدم چگونه با خود وجود مربوط می‏شود تنها می‏توان گفت، وجود خود و عدم را در بر می‏گیرد، وجود عدم را به منزله آنکه در فرآیند حیات الوهی جاودانه حضور دارد و جاودانه مسخر است در درون خود دارد. (۱۳)
اضطراب ناشی از عدم مقدمه طرح پرسش وجود است که هایدگر به نحوی کوشش می‏کند این اضطراب با به فلسفه‏ای هستی شناسانه که متکی بر وجود نیز هست منطبق کند.هایدگر و شاید بتوان گفت اگزیستانسیالیزم در مجموع در بعضی از مفاهیم خود از بسیاری مفاهیم و نمادهای دینی نیز استفاده می‏کند، ولی نسبت به حقیقت و ذات آنها بی‏تفاوت و بی‏توجه است.در نظر هایدگر کل انسان به وسیله بودن برای مردم تجربه می‏شود.از طرفی نیز هایدگر به نحوی سعی دارد انسان را از وجود غیر حقیقی‏اش، از گرفتار شدن در اعمال معمولی و رایج از پای بند بودن به رسومهای خرافی و از دو گونگی و کنجکاوی به وجود حقیقی‏اش باز گرداند. به عبارتی او از(در-جهان-بودن)انسان سخن می‏راند که همراه با ترس و نگرانی است.احساس اصلی ترس از نظر وی بیشتر از تجربه هیچی سرچشمه می‏گیرد. (۱۴)
هایدگر در ساختار و شالوده فلسفه خود، تا حد زیادی مدیون الهیات مسیحی نیز هست، پرسش حقیقت دین هیچ گاه بطور مستقیم طرح نمی‏شود، دین و اسطوره هر دو به منزله مجموعه‏ای از نمادها یا همان گنجینه معنا مورد استفاده یا بهتر بگوییم مورد سوءاستفاده قرار می‏گیرد. (۱۵)
مفاهیمی مانند ترس، شک ، تردید، تهدید مرگ، امید، تنهایی، پوچی، انکار همه چیز، انکار خدا نیاز درونی به تحقق پذیرفتن مذهبی و به نوعی متافیزیکی شالوده تفکرو فلسفه هایدگر است.
اینها دقیقا همان مفاهیمی است که مکتب اگزیستانسیالیزم با آن دست و پنجه نرم می‏کند و سعی دارد آنها را از معناهای قالبی و سنتی خویش خارج گرداند، ولی خود به نوعی متمسک به فلسفه‏ای متافیزیکی می‏گردد.
برای هایدگر توصیف هستی انسانی بطور کلی درآمدی است به مسائل هستی.همانگونه که در اصلی ترین اثر خود یعنی(هستی و زمان * )روشن می‏گرد.هر اندازه به شیوه عقلی و ماشینی شناسایی (*)معادل انگلیسی آلمانی آن:
(Being and Time)-(Sein und zeit) جهان و غلبه بر آن به بودن دسترسی پیدا می‏شود، به همان اندازه بودن به فراموشی سپرده می‏شود. (۱۶)
دازاین)Dasein( *
اصل این واژه، آلمانی است ه هانری کربن آن را به واقعیت بشری ترجمه کرده است.این واژه به معنای وجود نیز معنا شده است.هستی هم از دیگر معناهایی است که برای آن می‏شناسند.
دازاین(دزاین)مرکزیت موجودی است که وجود را می‏فهمد.داشتن یک پیش فهم هستی شناسانه از وجود، بخشی از ساختار دزاین به منزله یک وجود است.از این رو عیان کردن ساختمان دازاین به هیچ وچه به معنی استقرار مبانی از طریق استنتاج، نظیر آنچه در روش شناسی علوم انسانی دیده می‏شود نیست.بلکه منظور از آن جدان کردن و متمایز کردن ساختار بنیادین از طریق نمایش دادن است. (۱۷)
به گفته هایدگر این امر که زبان تنها موضوع تحقیق ما شده است نشان می‏دهد که این پدیده در ساختمان وجود گشودگی یا نافرو بستگی دازاین ریشه دارد. (۱۸)
به اعتقاد هایدگر ظهور فلسفه زبان گر چه در نمایان ساختن ابعاد وجودی نقش مؤثری دارد، ولی وی فلسفه متأخر را فلسفه‏ای می‏داند که نقش اصلی دازاین را نادیده گرفته است.در یک مفهوم دازاین و بودن به معنای اتمّ کلمه و خارج از تحلیل زبان شناسیک مطرح است.با تجلی بودن، در حقیقت گفتن و زبان بی‏معناست.به عبارتی نه که گفتن بلکه صحبت کردن بی‏هویت است.
در نگاه هایدگر این بودن یا دزاین به معنای حقیقت انسان است که فلسفه جدید زبان شناسی از کشف وجود آن سرباز زده است.در حقیقت هایدگر با نشان دادن اینکه حقیقت بشری بطور علاج ناپذیری متأثر از عدم نیز هست، به یک معنی بر واقعیت بشری و انسانی تأکید کرده است.تأکید هایدگر بر دازاین در حقیقت به خود انسان است به عنوان وجود ذاتی. فرضی که بر اساس واژه آلمانی دزاین انتخاب شده، این است که انسان هرگز محدود و محتوم نیست بلکه ذاتا در پیشاپیش وجود خود است.به تعبیر متعارف هایدگر، ذات انسان در اگزیستانس(وجود) است. (۱۹)
به تعبیر لودویگ ویتگنشتاین مرگ رویدادی در زندگی نیست، ما زندگی نمی‏کنیم تا مرگ را تجربه کنیم.اما از نظر هایدگر این گونه نگاه کردن به مرگ یک دیدگاه سطحی نگری است.
به تعبیر هایدگر در اینجا مرگ در ساحتی صرفا وجودی(اگزیستانسیل)به عنوان نقطه پایانی خط زندگی تلقی شده است.مرگ یک رویداد واقعی است که ناگهان اتفاق می‏افتد و تاریخچه زندگی انسان را از هم می‏گسلد.به تعبیر هایدگر چنین نظری به مرگ داشتن دازاین را می‏فریبد.در حقیقت انسان را از یک دغدغه اضطراب آمیز که فلسفه اگزیستانسیال با آنکه سرو کار دارد، رها می‏سازد و این آن چیزی نیست که هایدگر آن را معنا کند.
از لحاظ وجودی، مرگ نه تنها رویدادی نیست که صرفا پایان بخش حیات و یا شرط زیستی تجزیه و تحلیل بدن باشد، بلکه نحوه‏ای از وجود است.و در واقع تنها نحوه وجود است که مشخصه انسان است. چنانکه یک ضرب المثل آلمانی می‏گوید:انسان به (*)DASEIN این اصطلاح که به تحقیق، مفهومی بسیار وسیع‏تر و پرمحتوی‏تر از آنچه که بعضی از آن مراد کرده‏اند و تحت اللفظی ترجمه می‏کنند در خود دارد و مباحث مستقلی را به خود اختصاص می‏دهد، ولی از مجموع آنچه که پیداست این است که ذات بشری، وجود و واقعیت انسانی از جمله مترادفهایی است که برای آن می‏شناسند.خود هایدگر نیز ترجمه واقعیت انسانی را پذیرفته و پسندیده است(گرچه این واژه در فلسفه متعارف در نزد کانت و هگل و یا سپرس بر هست بودن اشیایی که آنجا در برابر فاعل ادارک به عنوان متعلق باشند دلالت دارد، ولی در اصطلاح فلسفی هایدگر منحصرا بر انسان اطلاق می‏شودپدیدار شناسی، ص ۲۲۳، ترجمه یحیی مهدوی). محض آنکه به دنیا می‏آید برای مردن پیر است.مرگ به ذات مقوم انسان ارتباط دارد.و از این لحاظ جزئی از حیات است و جزء دائمی موجود در نظام وجودی دزاین است.
به تعبیر هایدگر مرگ، نحوه‏ای از هستی است که دزاین به محض موجودیتش آن را می‏پذیرد.و یا دزاین عبارت از مرگ است، مادامی که وجود دارد.مرگ امکان همه امکانهاست، زیرا به طرز یگانه‏ای مقدم بر دزاین است و امکان غائی وجود آن را تشکیل می‏دهد. هایدگر در یکی از تعبیرات بحث انگیز خود مرگ را (امکان امتناع تام دزاین)نامیده است. (۲۰)
از نظر هایدگر اصرار بر جاودان بودن زندگی پس از مرگ امری بیهوده تلقی می‏شود.در نگاه او و در زندگی پس از مرگ آیا دزاین می‏تواند وجود داشته باشد یا نه؟و اساسا مفهوم وجودی و ذاتی مرگ فقط استمرار این زندگی(اگزیستانسیالیستی)است!اگر همین معنا را داشته باشد، او آن را می‏پذیرد و الاّ آن را رد می‏کند.به یک معنا این هم نمی‏تواند قابل قبول باشد، چون اساسا مفهوم ترس در اگزیستانسیالیسم به معنای تنهایی انسان پس از مرگ است که در امتداد این عالم نیز است.مرگ در نظر هایدگر فقط برای انسان است و به یک تعبیر حیوانات صرفا نابود می‏شوند و این انسان است که می‏میرد و در مرگ نیز تنهاست.
نظریه مرگ
مهمترین عامل تشدید اضطراب هایدگر، دریافت تهی بودن جهان درنظر گاه فلسفی اوست.این امر مزید بر علت گردیده و جهان در یک معنا به محیطی هراس انگیز مبدل خواهد شد.این دیدگاه در مرگ نیز تسری پیدا کرده و موجودیت می‏یابد.
در فلسفه هایدگر هراس است که هستی موجود، شیوه وجود انسان را بر فرد آشکار می‏کند و احساس موقعیت و برخورد حیاتی با آن را بنیان می‏نهد.مرگ امکانی است که بر تمام امکانهای دیگر فرمان می‏راند مارتین هایدگر
و به ناگاه آنها را فرو می‏نشاند، بلکه در همان حال که مورد انتخابند نیز سنگینی می‏کند، پس بنابراین حادث بودن آنها را آشکار می‏سازد اگر ممکن است بمیرم پس لازم نبود به وجود بیایم، وجود شخص در میان دو نیستی قرار می‏گیرد و این نیستی است که واقعیت دارد هر چیز دیگری پوچ است.امکان ناپذیری وجود، امکانپذیری می‏شود و نیستی ضروری. (۲۱)
مرگ امتداد یافتن نوعی زندگی و وجود است، یعنی مرگ امتداد می‏یابد با زندگی، و وجود نیز در حضور مرگ.هراس در نزد هایدگر از یک سو برای نفوذ در سخت‏ترین لایه‏های وجودی انسانی بکار می‏رود و از سویی دیگر نیز بی‏علت می‏گردد و این مسأله موجب پوشاندن آسانتر آن نیز خواهد بود. ویژگی تعیین کننده اضطراب، آن است که نمی‏توان به محل خاصی محدودش نمود و با تهی کردن هر چیزی در جهان از تمام دلبستگی‏اش برای من از تعلق داشتن به هر آنچه ما به آن دلبسته‏ایم و احساس می‏کنیم مورد تهدید قرار گرفته است. (۲۲)
وقتی وجود انسان با واقعیت هستی متمایز شود، مسأله مرگ دلهره‏آور می‏گردد و اضطراب دلهره انگیزی به همراه دارد.تصور مرگ یعنی هیچ بودن یا عدم را نه به عنوان امر منفی، بلکه به صورت یک واقعیت غیر قابل انکار در حیات انسان مجسم می‏سازد.مثل اینکه هستی نیز برای انسان مرگ است.تجربه نیستی عبارت است از در تاریکی فرو رفتن جهان معقول و سقوط تا سطح آنچه هست.در نزد هایدگر مفهومها برای بیان هستی ناتوان و ضعیفند.در فلسفه هایدگر هراس است که هستی موجود، شیوه وجود انسان را بر فرد آشکار می‏کند و احساس موقعیت و برخورد حیاتی با آن را بنیان می‏نهد.وقتی که واقعیت شخصی(من)هویدا می‏گردد، لحظه انتخاب من در این جهان فرا می‏رسد و این هراسی که مرا به انزوا می‏کشانده بود و بی‏معنی جلوه می‏کرد، با معناترین احساسات و عاطفه‏ها می‏گردد. ۲۳
این سخن مشهور درکات که گفته بود«من می‏اندیشم پس هستم»با این مفهوم از فلسفه اگزیستانسیالیست هایدگر که می‏گوید من نیستم پس می اندیشم، آئینه دوروئی از فلسفه غرب را نمایان می‏سازد که ریشه در یک اندیشه دارد.
هایدگر در نگاه بعضی متفکران
بعضی از صاحبنظران و متفکران معتقدند که فلسفه غرب بعد از مارتین هایدگر به بن بست رسیده است بعید است که بتوان اندیشه‏ای را یافت که بعد از او در میان متفکران غربی حرفی برای عرضه داشته باشد.اگر چه در این میان نقش کارل ریموند پوپر را نیز نمی‏توان نادیده گرفت و به یقین تفکرات و فلسفه او در میان فلاسفه غرب جایگاهی برای خود دارد.
فریدریک کاپلستون متفکر انگلیسی می‏گوید: هایدگر اگر چه از گشودگی انسان به روی هستی بسیار سخن می‏راند، اما وی نتوانسته پرده از روی هستی بر دارد.اگر چه هایدگر اعلام می‏کند که تمامی جهان و بویژه فیلسوفان هستی را به فراموشی سپرده اند، اما به نظر می‏رسد که به روشنی از عهده شرح آن بر نمی‏آید که انسان چه چیزی را به فراموشی سپرده است چرا این فراموشی آن چنان مصیبت بار است که او می‏گوید. (۲۴)
کاپلستون هایدگر را یکی از دشوار گویان فلسفه غرب می‏داند.و معقتد است.که گر چه هایدگر سعی کرده تحلیلی پدیدار شناسیک و هستی شناسیک در مقام هستی ارائه نماید.ولی آنچه که به عنوان هستی شناسی بنیادین از آن نامبرده، در یک تحلیل اگزیستانس شناسیک در همان مقام انسان مانده و پا را فراتر از آن انسان نبرده است.
گفتارهای هایدگر در باره هستی در برابر تحلیل اگزیستانسی وی از انسان، آن چنان غیب گویانه است که نمی‏توان گفت یک علم هستی تواند بود. ۲۵
کاپلستون با گفتن این سخن فلسفه هایدگر را برای دست‏یابی انسان به یک شناخت ذاتی و جوهری که وی مدعی آن است ناقص دانسته و تحلیل اگزیستانسیالیستی انسان در برابر هستی را ناکافی می‏داند.
پوپر در اشاهر به این مطلب می‏گوید:هایدگر خود می‏داند که جمله‏هایش بی‏معنا بوده و به نقل از او می‏نویسد سؤال و جواب در باب نیستی به همین وجه بی‏معناست. (۲۶)
پوپر در جایی دیگر علت شهرت هایدگر را پیروی از فلسفه هگل دانسته و معتقد است که هایدگر با زیرکی خاصی تفکرات نیست انگاری خود را بر ملت آلمان القاء کرده است.
او می‏گوید:دو فیلسوف وجودی هایدگر و یا سپرس، هر دو در اصل پیرو فیلسوفان اهل اصالت ماهیت، هوسرل و شلر بودند.هایدگر به سبب احیای فلسفه نیستی یا هیچی که فلسفه‏ای هگلی است، کسب نام کرد.هگل هستی ناب را عین نیستی ناب دانست و می‏گفت اگر می‏خواهید از جمع جهات به مفهوم هستی ناب بیندیشید، باید تمام تعینات جزیی یک عین)object(را از آن منتزع کنید و بنابراین به گفته او هیچ باقی نمی‏ماند.این نظریه هگلی را هایدگر با زیرکی و هوشمندی به قسمی فلسفه عملی زندگی یا وجود اطلاق می‏کند.و به نقل از کتاب مابعد الطبیعه چیست هایدگر، می‏گوید زندگی یا وجود را فقط می‏توان با درک نیستی یا هیچی * فهمید. (۲۷)
پوپر در ادامه به نقل از هایدگر می‏گوید:«یا باید در موجود تحقیق شود یا در هیچ، فقط در موجود و فراسوی آن در نیستی، اما نیستی را باید کجا بجوییم، نیستی را باید کجا بیابیم؟تحقیق در هیچی یا نیستی با این امر واقع امکان پذیر می‏شود که ما نیستی را می‏شناسیم، نیستی را به واسطه ترس می‏شناسیم، نیستی را ترس آشکار می‏کند.»
پس از نقل مطالب فوق رد بیانی عتاب آلود می‏گوید:«ترس، ترس نیستی دلهره مرگ، اینهاست مقولات اساسی فلسفه وجود در هایدگر، فلسفه مقولات اساسی فلسفه وجود در هایدگر، فلسفه زندگی که معنای راستین آن فرو پرتاب شدن به دامان وجود و رانده شدن به سوی مرگ است.
آنگاه پوپر به صراحت اعلام می‏کند:«خوانندگان آثار هایدگر نباید یکسره تحت تأثیر شور و شوق هایدگر به مردن واقع شوند.اراده معطوف به قدرت و معطوف به زنده ماندن به نظر نمی‏رسد در هایدگر کمتر از استادش هگل رشد کرده باشد.»وی این سخن را با استناد به نوشته‏ای از هایدگر در سال ۱۹۳۳ تکمیل می‏کند و می‏گوید:«هایدگرنوشت: اراده معطوف به ماهیت در دانشگاههای آلمان اراده‏ای است معطوف به علم، اراده‏ای است معطوف به رسالت تاریخی و روحانی ملت آلمان، ملتی که در دولتش به خود وجدان پیدا می‏کند.»پوپر این گونه سخنان را از هایدگر نشانه وفاداری او به اربابانش می‏داند و می‏گوید:کسانی که هایدگر را می‏ستایند بد نیست سخن شوپنهاور را به یاد بیاورند که آیا می‏توان براستی باور کرد که حقیقت نیز همچون محصولی فرعی از این جریان آشکار می‏شود؟! (۲۸)
همانگونه که از سخنان پوپر مشخص است با توجه به فلسفه تحصلی و پوزیتیویسمی وی نمی‏توان انتظار داشت که او هایدگر و فلسفه او را قبول کرده و در اندیشه و آراء خود از او تأثیز گرتفه باشد، ولی آنچه مشخص است این است که به طور قطع شعاعی از تفکرات هایدگر بر کل فلسفه غرب سایه انداخته که حتی تفکرات فیلسوفان علم را هم در تحت تأثیرات خود قرار داده است و بعید است که از آن گریزی باشد.
جار والعل ** مهتا یکی از متفکران و پژوهشگران هندی که از تحصیلکردگان دانشگاههای آلمان نیز هست، در ملاقاتی که با هایدگر داشته، می‏گوید: مطالعه در تفکر هایدگر به من آموخت که قدیمی‏ترین قدیمی‏ها خود همچون موضوع تفکر هرگز زوال نمی‏پذیرد و همیشه باقی است و هنوز هم باید درباره آن اندیشه کرد.او به من آموخت که بایسته‏ترین چیزها برای تفکر به دور از ضرورتهای معاصر هنوز برای اندیشیدن باقی است. (۲۹)
پروفسور گلن گری یکی از دوستداران سرشناس هایدگر در مقاله‏ای که در سال ۱۹۷۰ در دانشگاه هاوایی در سمینار بزرگداشت هشتادمین سالروز تولد هیادگر ترتیب داده شده بود نوشته است:
«هایدگر معتقد است که تکلیف ما پرداختن به این تفکر حضوری پاک و ساده است که در عین حال هم جدی است و هم شاعرانه.این شیوه جدید تفکر بیش از پیش و به نحو اصیل به آفتاب خاکی می‏اندیشد که درخت متافیزیک از آن سر بر زده است.اندیشیدن به ورای نقطه آغاز کوششی است برای تذکر نسبت به تفک رغیر مفهومی و غیر حصولی بنیان گذاران تفکر غرب. (۳۰) »
مهتا می‏گوید در همین سمینار وی با دقت تمام کوشیده است که نشان دهد که چگونه هایدگر خود را از قید تفک رمقولی و مفهومی و حصولی آزاد کرده و به تفکر حضوری نایل شده است.
(*)Nothingness هیچی-لا وجود-عدم.
(**)Jarvalal Mehta
رودلف کارناپ از فیلسوفان علم که در سالهای قبل از ۱۹۱۴ نیز با مارتین هایدگر در دانشگاه فرایبورگ در حین تحصیل معاصر بود، معتقد است که الفاظی چون اصل، خدا، مبنای اولیه، ایده، مطلق بشرط، نامتنهای، هستی هستی، عدم، شی‏ء فی نفسه، روح عینی، ذات، خود، ناخود، در موقع استعمال در متون ما بعد الطبیعی فاقد معنی میشوند و وی با تکیه بر همین قواعد متن رساله ما بعد الطبیعه چیست هایدگر را مورد نقد قرار داد و اشتباهات منطقی فاحشی را کشف کرده و آن را بکلی بی‏معنی ساخت.
به عقیده کارناپ، نظر هایدگر این است که اگر در گفتار او تناقضی مشاهده می‏شود، ضرر آن متوجه قاعده عدم تناقض است.هایدگر تأیید کرده است که هر چند قاعده عدم تناقض مسایل مربوط به وجود و عدم را منهدم می‏سازد، ولی این مسایل می‏توانند به این حمله پاسخ دهند.اگر به این ترتیب قدرت فهم در عرصه هستی مسایل مربوط به وجود و عدم شکسته می‏شود و در عوض سرنوشت حاکمیت منطق نیز در درون فلسفه به این وسیله تعیین می‏گردد و نفس مفهوم منطق در چرخش مسأله‏ای اساسی‏تر منحل می‏گردد.هایدگر خادمان علوم را هشدار می‏دهد که هوشیاری و برتری ادعایی علوم اگر عدم را جدی نگیرد مسخره خواهد بود. (۳۱)
موضوع تحقیق علمی هر چه باشد، منطق و روش علمی مقتضی و ضروری است.اما علم دربار عالم و اشیایی که در آن موجود است، یعنی درباره تمام امور قابل تصور بحث می‏کند و ورای آن هیچ.به نظر هایدگر فیلسوف ما بعد الطبیعی سعی می‏کند همین تحدید حدود را درک کند و اشاره به همین تحدید، موجب اعجاب و سرگشتگی خود عالم طبیعی و مساعی معرفتی او می‏گردد. (۳۲)
علی رغم مخالفت اکثر فیلسوفان انگلیسی با دیدگاههای هایدگر و یا عدم توجه به اندیشه وی که به طور مثال در تاریخ فلسفه برتراندراسل به آثار و آراء او توجهی نشده است، با این وصف می‏توان گفت هایدگر از معدود فیلسوفان مغرب زمین است که به اندیشه و افکار او توجه زیادی شده است.و به عبارتی باید گفت وی از مقام عالی و برجسته‏ای در میان فیلسوفان غرب بر خوردار است.و به تحقیق که از بحث برانگیزاننده‏ترین آنها نیز هست.
تعداد نوشته‏های و مقالاتی که تا سال ۱۹۷۸ درباره هایدگر نوشته شده متجاوز از سه هزار نسخه است. در این نوشته‏ها هم از موضوعها و مطالب اصلی فلسفه هایدگر بحث شده است، مانند فلسفه هست بودن و معنی زمان و تجدید نظری بنیادی در آراء افلاطون و ارسطو و کانت راجع به حقیقت و منطق، و نظریه هنر و تفکرات وی درباره تکنولوژی و هم از تأثیر عمیق فکر هایدگر در تعالیم و نگرشهای بسیار متنوع جدید. (۳۳)
گذشته از اینها از هایدگر در خلال آثار هانس گئورگ گادامر در آلمان، ژاک دریدا در فرانسه یاد و حتی پیروی شده است.راجع به تأثیر اندیشه هایدگر بر تفکر و شعر ادبیات آلمان و فرانسه، به شاعرانی چون رنه شار و پل سلان می‏توان اشاره کرد.علاوه بر تنوع دیدگاههای متفکران غربی، بعضی از اندیشمندان و فیلسوفان فرانسوی در مناسبتی که برای در گذشت هایدگر در ۲۶ ماه مه ۱۹۷۶ بر گزار شده بود قایل شدند به اینکه قرن ما در قلمرو معنوی هایدگر قرار دارد، همانگونه که قرن هفدهم قرن دکارت و نیوتن بوده است. (۳۴)
حیات سیاسی و اجتماعی هایدگر
حیات سیاسی هایدگر در حقیقت از سال ۱۹۳۰ با سخنرانی که راجع به ذات حقیقت ایراد کرد، شروع شد و آن زمان مقدمات به قدرت رسیدن حزب ناسیونال آلمان بود.این سخنرانی بعدها در سال ۱۹۴۳ منتشر شد.در آوریل سال ۱۹۳۳ هنگامی (*)Hans Georg Gada mer
(**)Jacque Derida که نازیها تازه به قدرت رسیده بودند، هایدگر ریاست دانشگاه فرایبورگ را تکفل کرد و همین امر تعجب بسیاری از پیروان او را بر انگیخت، چون وی هیچ گاه عقیده سیاسی خود را ابراز نمی‏کرد.شاید پر سرو صداترین دوران که راجع به انگیزه‏های سیاسی هایدگر بحث شده است، همین دوران باشد.این امر یعنی قبول ریاست دانشگاه، نه فقط باعث مباحثات و مناقشات متعدد راجع به وضع رفتار مارتین هایدگر به عنوان رئیس دانشگاه در موقع این ریاست و پس از آن شد، در خصوص نسبت و ربطی هم که ممکن بود میان فکر وی و ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیست وجود داشته باشد نیز قلمفرسائیها و گفتگوهایی را در موافقت و مخالفت برانگیخت. (۳۵)
یکی از اولین اقدامهای هایدگر به عنوان رئیس دانشگاه این بود که در محوطه دانشگاه، تبلیغات ضد سامی دانشجویان نازی را قدغن کرد و مانع سوزاندن کتاب در جلو ساختمان آن دانشگاه شد و از نابود کردن کتابهایی از کتابخانه دانشگاه که نویسندگان آنها یهودی بودند، سرباز زد و با وزارتخانه، در مورد عزل دو استاد مخالفت کرد.در۲۷ماه مه ۱۹۳۳ خطابه ریاست دانشگاهی را با عنوان احراز واقعیت وجود دانشگاه آلمان به وسیله خود، ایراد کرد.در این خطابه هایدگر با سیاسی شدن دانشگاهها مخالفت کرد.در نیمسال زمستانی ۳۴-۱۹۳۳ وزیر دولت از هایدگر خواست که به جای رؤسای شاغل دانشکده‏های حقوق و پزشکی، دو کارمند مورد تأیید حزب را بگذارد.هایدگر از این کار ابا کرد و در برابر اصرار وزیر تصمیم گرفت استعفا کند و در ۲۳ آوریل از خدمت کناره گیری کرد.وی حتی در مراسم انتقال ریاست دانشگاه خود به رئیس جدید حاضر نشد. رئیس جدید کسی بود که روزنامه‏های آلمان از او به عنوان نخستین رئیس ناسیونال سوسیالیست دانشگاه تجلیل کرده و تبریک گفتند.
هایدگر پس از آنکه فعالیتهایش از سوی دولت به شدن محدود شده بود و حتی در سال ۱۹۴۳ از طرف روزنامه‏های محلی حزب مورد تحقیر و طعن قرار گرفته و از سفر او به پاریس برای شرکت در کنگره دکارت ممانعت به عمل آمده بود، در تابستان سال ۱۹۴۴ به او اعلام شد که وی جزو معلمانی است که وجود او ضرورت چندانی برای دانشگاه ندارد و به خدمت خاک برداری در ساحل رودخانه رن گماشته شد.با اینکه هایدگر حتی با حکم متفقین از تعلیم و تدریس منع شده بود، ولی فعالیتهای فکری و فلسفی خود را در خارج از دانشگاه رها نکرده و به ایراد سخنرانیهای گوناگونی می‏پرداخت.
هایدگر در سال ۱۹۵۱ به خدمت استادی در دانشگاه فرایبورگ فرا خوانده شد و با عنوان استادی ممتاز مشغول تدریس گردید.وی طی سالهای ۱۹۵۱تا سال ۱۹۷۳ که آخرین مجلس درس و بحث را در منزل خود در فرایبورگ پیرامون آراء هوسرل و مسأله وجود بر قرار کرد، سخنرانیهای گوناگون و مجالس درسهای متعددی را به انجام رسانیده که تعداد قابل توجهی از آن در آلمان بعضی از آنها در فرانسه و یونان نیز بوده است. (۳۶)
گر چه بسیاری بر این باورند که هایدگر یک ناسیونالیسم افراطی بوده و حتی با احزاب نازی همکاری داشته است، ولی به طور قطع به همین دلایل که وی یک متفکر فلسفی بوده و خط سیاسی غیر مشخصی داشته و حتی در بعضی موارد که نمونه‏هایی از آن ذکر شد مخالفت علنی هم داشته است، نمی‏توان به طور قطع وی را یک نازیست افراطی دانست.این نکته نیز قابل تأمل است که ادموند هوسرل استاد هایدگر، یک یهودی بوده و وی بطور قطع تحت تأثیر او نیز قرار داشته و حتی کتاب وجود و زمان خود را به هوسرل هدیه می‏کند.گر چه در آخر سالهای ۱۹۳۳ ادموند هوسرل با هایدگر مشاجره کرده و از او جدا می‏شود، ولی خود او تمایلی به این قضیه نداشته و حتی برخورد خود را با هوسرل تکذیب می‏کند.
هایدگر در مصاحبه‏ای با مجله اشپیگل تحت عنوان‏ فقط خداست که می‏تواند ما را نجات بخشد، * در پاسخ سئوالی که از وی شده:آیا خود انسان قادر خواهد بود دربافت گردونه جبر و قهر نفوذ کند یا این کار از فلسفه و یا از هر دو ساخته است؟هایدگر می‏گوید:فلسفه نخواهد توانست تغییری بی واسطه در وضع کنونی جهان بدهد و این حکم نه فقط در مورد فلسفه، بلکه خصوصا در مورد آرزوها و اغراض آدمی صادق است.تنها خدایی است که می‏تواند ما را نجات بخشد.تنها مفرّ ما این است که در تفکر و شاعری آمادگی را برای خدایا برای غیاب خدا در افوال برانگیزیم. (۳۷)
هایدگر در نگاهی کلی‏تر نسبت به جهان می‏گوید: جهان نمی‏تواند در آنچه هست و به آن گونه که هست از طریق انسان باشد.اما بدون انسان نمی‏توند باشد و این بینش به عقدیه من با آن چیزی در ارتباط است که من با کلمه کهن و مختلف المعنی که اکنون دیگر به نهایت فرسوده شده است(وجود)می‏نامم، امری که برای ظهور دوام و صورت پذیری خود به انسان نیاز دارد. (۳۸)
هایدگر پیوند ناگسستنی انسان با وجود را حقیقی دانسته و از طرفی نیز حیات انسان را با تکنولوژی که ابراز نمی‏داند، بلکه به عنوان سرنوشت و تقدیر انسان، در ارتباط می‏داند.به عقیده او خطری به مراتب تخریب کننده‏تر از جنگ جهانی سوم ر انتظار انسان است و آن مسخ حقیقت انسان است.از نظر هایدگر در عصر حاضر آدمیان و ایزدیان هر دو از مقام خود به در شده‏اند.از نظر وی انسان غربی ذات خود را در خود بنیادی گم کرده و تمام موجودات را مورد و متعلق موضوعیت نفسانی خود می‏داند. هایدگر در مسأله قدس و تعالی دو دعوی مهم را پیش می‏کشد، نخست این که باب قدس و تالی در گذشته برای انسان گشوده بود و دوم در عصر حاضر به روی ما بسته است.با توجه به این دو دعوی، مسأله خدا برای انسان در عصر حاضر عبارت است از غیاب قدس و انسداد عالم تعالی. (۳۹)
گذشته از دیدگاههای متعددی که پیرامون این متفکر وجود دارد، این نکته را نمی‏توان نایده گرفت که هایدگر به لحاظ ارتباطی که با مسائل دینی و کتاب مقدس از طریق پدر خود داشته و در محیطی نسبتا مذهبی پرورش یافته، متأثر از اینها نیز بوده و به زعم بعضی‏ها نمی‏توان او را ملحد دانست و به یقین این روحیه را که از دوران طفولیت و جوانی داشته، در دیدگاهها و نظرات او بی‏تأثیر نبوده است.دوستی او با رودلف بولتمان)Rudolf Bultmann(عالم الهیات پروتستانی که کتاب عهد جدید(انجیل)را در فروغ و وجود و زمان تعبیر کرده، این نکته را بیشتر ملموس می‏کند (۴۰) اگر چه اینطور تعبیر شود که تأثیر هایدگر از مسیحیت و دین تاریخی است.
هایدگر با نوعی نگرش وحدت وجودی در مجموعه کلیت هستی، نوعی اتحاد بین همه موجودات به وجود آورده و می‏گوید:اتحاد همه موجودها در وجود (وحدت)موجودهایی که در وجود به هم پیوسته‏اند.و این همان چیزی است که علم می‏گوید اتحاد موجودها در وجود و اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم، موجود همان وجود است.وجود گردآمده و با هم جمع شده موجودهاست، یعنی لوگوس. (۴۱) هایدگر علی رغم این نگرشی که دارد، باز جایگاه انسان را نامشخص دانسته و می‏گوید:ما حتی قادر نیستیم مشخص سازیم که اکنون در کدام نقطه این راه قرار داریم. (۴۲)
نکته محوری تفکر هایدگر در حقیقت اصلی‏ترین پرسشی است که تا کنون بسیاری از فلاسفه عالم با آن روبرو بوده‏اند و آن پرسش از هستی است. در حقیقت فلسفه تا زمانی که قادر نباشد وجود موجود را از آن حیث که هستی است در برابر انسان قرار دهد فلسفه نخواهد بود.وقتی هستی به هست چیست؟ می‏رسد، خود را مخاطب فلاسفه می‏سازد و در این میان انسان نقش اول را به عهده خواهد داشت.و به (*)Nur noch-ein Kann uns retten، ترجمه این مصاحبه در مجله سوره(شماره ۴-۶سال ۷۲)آمده است. قول خود او فلسفه به دنبال وجود موجود است یعنی هست نسبت به هستی.بالآخره هایدگر با تمام پرسشهایی که در برابر انسان قرار داد، در ۲۶ ماه مه ۱۹۷۶ در فرایبورگ روی در نقاب خاک کشید و در گورستان کوچک زادگاهش، شهر مسکیرش آرمید. (حمیدرضا نظری)

آثار هایدگر
در کتاب پدیدارشناسی راجع به آثار مارتین هایدگر آورده شده است که در محفظه اسناد مارباخ در آلمان که محل نگاهداری نسخه‏های آثار هایدگر است، تعدادی اوراق و دست نوشته وجود دارد که منتشر نشده است و بالغ بر صد هزار است!محتوای این اوراق تعداد معتنابهی کتاب رساله تحقیقی و طرحهای سخنرانی است که هایدگر در نزد خود داشته است.هایدگر در ابتدای سال ۱۹۷۰ انتشار این آثار را به مؤسسه انتشاراتی ف.کلوسترمان در فرایبورگ واگذار کرده است. (۴۳)
در خاتمه با استفاده از منبع فوق و منابع دیگر به بعضی از آثار هایدگر نیز سال انتشار آنها اشاره می‏شود.
۱-هستی و زمان(۱۹۲۷)
۲-متافیزیک چیست؟(۱۹۲۹)
۳-مقدمه‏ای بر متافیزیک(۱۹۳۵)
۴-کانت و مسأله متافیزیک(۱۹۲۹)
۵-در قرب هولدرلین و راهی که به جایی نمی‏رسد(راه جنگل)(۱۹۵۰)
۶-مطالعات و سخنرانیها(۱۹۵۴)
۷-در راه سخن(۱۹۵۹)
۸-سنگ راهنما(۱۹۶۷)
۹-اصل خرد(۱۹۷۵)
۱۰-نیچه در ۲ جلد(۱۹۷۱)
۱۱-چه را فکر می‏نامند؟(۱۹۷۱)
۱۲-شلینگ(۱۹۷۱)، و بسیاری آثار منتشر
نشده دیگر که از وی به جا مانده است.